داستان های یزد : شولی

62

صلاة ظهر هر پنجشنبه به تک تکمان زنگ می زد؛ با این که می دانست هیچ کس قرار نیست قرار دورهمیِ چند ساله روز جمعه یادش برود. اگر هم فردایش از ساعت 9صبح قدری دیرتر زنگ خانه اش به صدا درمی آمد، آن چهره همیشه خندان با آن دندان های مرواریدی و لپ های گل انداخته کمی در هم می رفت. مهسا رشتی پور Video: @travelshots.ir