آن روزها...

240

غزلی سرودهٔ مرضیه فرمانی *** روزی رگ خشکید‌ه‌ام یک رود جاری بود آن‌روزهایی که قرار بی‌قراری بود آن‌روزها که با من از آینده می‌گفتی آن‌روزها حتّی زمستان هم بهاری بود در تو خودم را دیده بودم، باورت کردم آن‌روزها که قلب تو آیینه‌کاری بود آن‌روزها...آن‌روزها...آن‌روزهای دور آن‌روزها که در دلم امّید یاری بود هر شب به شوقت خواب از چشمان من می‌رفت هر شب برایت کار من چشم‌انتظاری بود پا می‌کشیدی گاهی از این عشق، امّا من یک عمر بر عشق تو کارم پافشاری بود #مرضیه_فرمانی مجموعهٔ #شرحه #غزل_معاصر